تاريخ : ۱۴۰۱/۰۲/۰۳ بیجارکردستان زمستان ۱۳۹۹خاطره ای از کربلایی محمد ، ساکن بیجار کردستان... این داستان واقعی است.در سوپرمارکت دوستم نشسته بودم.یکی از مشتری ها ی قدیمی که پیرمردی روستایی و ساده است وارد شد و بعد از احوالپرسی با دقت نگاهی به کفشو کلاه و عینک و پالتوی پلوخوری من انداخت.نمی دانم توی سرش چی گذشت.بعد از خرید و کمی حرف و حدیث و این دست و اون دست کردن ، از جیب بغلش دستمالی ابریشمی در اورد و یک
ساعت مچی قدیمی را از نایلون داخل دستمال خارج کرد و گفت :برادرزاده ام میگه اینو به من بده، چرا ساعت عهد بوق رو نگه داشتی ؟به دردت نمی خوره.اما دلم نمیاد .آخه ازش خاطره دارم . آیا واقعا به درد نمی خوره ؟ تا ساعت رو دیدم فهمیدم عتیقه س ، یک سیکو پنج اتومات بود با کمربندی از طلای هیجده عیار که دور صفحه اش برق می زد و بندی زیبا و دو رنگ داشت با آب طلا . توضیحات زیادی هم در پشتش نوشته شده بود.گفتم عموجان این خیلی گرونه ، حداقل سی میلیونی میارزه . شاید هم بیشتر.پیش تو چه میکنه ؟گفت پاییز سال ۱۳۵۵ از روستای خودمان به تهران رفتم و تا نزدیکی های عید کار کردم . پول خوبی در اوردم خیلی دوست داشتم ساعتی بخرم و در آبادی پز بدم اما می ترسیدم سرم کلاه بره.یه روز ازصاحب کارم پرسیدم کجا ساعت خوب می فروشن ؟ گفت : خیابان فردوسی ، نزدیک لاله زاراونجا رو پیدا کردم.پشت ویترین مغازه ها پر بود ازساعت های قشنگ و رنگ و وارنگ.گفتم ای داد بی داد حالا من اگه با این سر و وضع برم تو ، سرم کلاه میزارن . نزدیک ظهر بود. گرسنه بودم و دلم برای مادرم   دبستان وپیش دبستان غیر دولتی بصیرت...
ما را در سایت دبستان وپیش دبستان غیر دولتی بصیرت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: يکشنبه 8 خرداد 1401 ساعت: 6:36